+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط عبدالله
|
منتضظر چنین کاری بودم .این رمان شاید آن چیزی باشد که من می گویم:گامی در عقلانیت.یا گشودن پنجره ای عقلانی برای نگاه به منطقه ی خاور میانه.شایدهمچنین منتظر چنین رمانی از یک نویسنده ی ایرانی نیز هستیم.(مطلب مرتبطhttp://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=85190) شب زنده داری یاوه
شب زنده داری یاوه نام تازه ترین رمانی است که در باره افغانستان در بریتانیا، به چاپ رسیده است. ندیم اسلم نویسنده پاکستانی تبار بریتانیایی و نویسنده ی کتاب مشهور -نقشه های عشاق گمشده - این بار به سراغ افغانستان آمده است. داستان روایت زندگی مرد انگلیسی شیدایی است که به جستجوی جواهرات جادویی افغانستان به جلال آباد آمده است و بعد خانه ی قدیمی غرق در مینیاتور قرن هژدهمی، در میان دشت های پر از گل و کوهستان های راز آمیز جلال آباد، او را دامنگیر می کند. خاطر خواهی پریچهره جلال آبادی، جان و جهانش را تغییر می دهد. به عشق دختر، مسلمان می شود و برای همیشه در قریه ای در حوالی توره بوره جلال آباد سکنی می گزیند و کارخانه عطرسازی بنا می کند. بعد تر مرد آمریکایی یا مردان آمریکایی دیگری نیز وارد داستان می شوند مردانی که با سرویس های امنیتی اطلاعاتی آمریکا کار می کنند و بالاخره این که هر کدام در جستجوی چیزی به این گوشه از خاک تبعید شده اند. در ادامه معلوم می شود که سرباز گمشده روس عاشق دختر مرد انگلیسی شده بوده و بعد در مثلث عشقی مرد آمریکایی او را به کشتن می دهد تا به دختر برسد. دختر اما به جنگسالارانی می رسد که مغزش را می پاشانند و پسرش را طالبان در مدرسه ی تعلیم مرگ برای بهشت، بخاطر خدمت خود می پرورانند. داستان به نحوی سمبولیک چهره همه ی جهان را در افغانستان به تصویر می کشد، دختر، همان افغانستان است که در مثلث عشقی، معشوق روس اش را از دست می دهد و به دلداده آمریکایی اش نیز نمی رسد. شکست روس و ناکامی آمریکا میوه ای به نام کاسا دارد همین پسری که حالا می خواهد خودش را بخاطر اسلامی مبهم به مواد انفجاری ببندد.« او هنوز نامش را نمی داند حتی نمی داند چگونه یتیم خانه و مدرسه را تمام کرده است تا کودکی بی نام به روحی تبدیل شود. ادامه ی مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط عبدالله
|
امروز(۲۴فروردین ۱۳۸۸)کلاس تعلیم وتربیت اسلامی داشتیم.
قبل ازکلاس رفته بودم اتاق برگزاری کلاس ها.جهت یک تماس داخلی {تماسی که بین ارگان های دانشگاه ها برقرار می شود}.برادر مهری (مسئولش)آنجا نبود.ویک نفر دیگر آنجا بود.از ایشان اجازه گرفتم که تماس داخلی ام رابگیرم.گفت:مگر اینجا مخابرت است.کی به شما گفته بیایید اینجا؟.بنده خدا سرش شلوغ بود. گفتمش من از " اوتاد" این دانشکده هستم.گویا...شما تازه آمده اید؟.گفت بله از امروز آمده ام . *** تلفنم که تمام شد.کیک روی میزش را هم تعارف کرد!! تعجب مرا که دیدگفت:اینجا را که مخابرات کرده ای .سوپرمارکت هم باشد دیگر .من هم بدون توجه رفتم (البته کیک را گرفتم). *** امروز(۲۴فروردین ۱۳۸۸)کلاس تعلیم وتربیت اسلامی داشتیم. ساعت یک وسی دقیقه سرکلاس داشتم در مورد تمرکز کنفرانس می دادم .و آقای دکتر یکتایی آخر کلاس نشسته بودند. ازبرگزاری کلاس ها چک می کنند .ببینند کلاس ها برگزار شده یانه... آن مرد آمد...از سوراخ در نگاه کرد.وقتی مرا پشت تریبون دید.در زد.:ببخشید.می شود یک لحظه تشریف بیاورید استاد!بنده با آرامش رفتم دم در سرشان رفت توی برگه ها .باتعجب وپشیمانی پرسید:پس شما از اساتید هستید ... -نه بابا ما از اساطین هستیم از روی برنامه اش گفت -آقای دکتر یکتایی من هم که می خواستم استاد غیبت نخورد گفتم: -بله همین کلاس است.درست است. تیک زد وبعد گفت :آقای دکتر من بابت برخورد امروز(مخابرات)از شما معذرت خواهی می کنم. -خواهش می کنم. وپس از پایان این مکالمه ی خنده دار (البته آنموقع فرصت خندیدن نداشتم)به ادامه ی سخن رانی ام پرداختم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط عبدالله
|
به علاقه هایم که می نگرم دوست دارم یک جهانگرد بزرگ بشوم که تمام عمردرسفر باشم وبامردم شهرها ورروستاها دوست شوم و فرهنگ ها و مراسمات آنها را ببینم.درمهمانی هایشان شرکت جویم و ازهرشهری یک دوست خوب برگزینم. وهمه جا دانه ی محبت بپراکنم (آنروزهاماموریت خودم رامحبت کردن به دیگران می دانستم). اما می بینم که این کارطی کردن عمر درمستی و بی خیالی است . روزی به استادم اعتراض کردم که مااینقدر فلسفه می خوانیم وبحث ازهستی و وجود و نفس میکنیم که چه شود؟به چه درد می خورد ؟گیرم که اینهارا یاد گرفتیم؟ مارا چه حاصل که سهروردی قصه ی غصه دارکودکی راسروده که درسرزمینی غریب رها شده ؟ومی خواهد به وطنش باز گردد؟… استاد به تندی به من گفت : بخاطر کرامت انسان که خدامنتظر اوست ولی اوغافل است . واقعا علافی است دردنیایی که اقلیت ویا اکثریت ماتحت یک سلطه ی بزرگ بی گانه است واو روز بروز دارد مارابه سمت اهداف خویش به پیش می برد آنگاه من یک سیاح بی خیال باشم! نمی توانم نگران نباشم واحسا س امنیت کنم ازطرف کسانی که آنقدر تبلیغاتشان قوی است که برتمام فکر مردم و برفکرتمام مردم تسلط دارند. آنها به مردم می گویند که چگونه فکر کنند .آنها به مردم می گویند که به چه فکر کنند . حتی روش زندگی ِمثل لباس پوشیدن راآنها به مردم می فروشند !!! آنها هستند که تعیین می کنند ماچه بخوریم وچه بپوشیم.ازکدام مغازه ها خرید کنیم وچه رنگی رادوست داشته باشیم. خنده خیزاست: آیاخداهمچنین بندگان مطیعی دارد که این سلطه برمردم چنین می کند؟ آیا موافق هستی که من نمی توانم راحت بنشینم وبی خیال همه چیز باشم؟ جز خوردن و خوابیدن و برآوردن اهواء وامیال؟
آیا در تقابلی که دشمن با برنامه ها ی قوی –رک پروتکل های صهیون- به سمت اهداف معین می رود ،خنده دارنیست که من برنامه ای نداشته باشم وخنده دارتراینکه حتی هدف هم نداشته باشم؟ ای برادر!
ای خواهر! باتوهستم وبه توهشدار می دهم: بترس وبیدار شو، برخیز وبنگر کجایی؟... خوشبختانه مادر برابراین نظام سلطه(خودخواه)برخواسته ایم وبه یمن این جبهه ی ما عده ای نیزبا استفاده ازاین موقعیت گریز ازمرکز تقابل دربرابر نظام سلطه قدعلم خواهند کرد. اگرخودسلطه گرجدیدی نشوند! امادرجهانی که رگ حیاتی طرف را باحمله به فرهنگ اومی زنند وامروزفرهنگ تحت تسلط رسانه است و رسانه درتسلط دشمن دیرین"!" اگرما بیدار شویم دشمن نمی تواند ذهن ماراازاعتقادات فرهنگی مان خالی کند وگوشمان راپرازگزاره های بی فرهنگی و بی دینی خود کند و اینگونه رگ حیاتی ما راقطع کند تا دیگرمانعی در برابررسیدن به اهدااف خود نداشته باشد . اما آنچه خدا می خواهد تسلط فرهنگ مااست برکل عالم واگر برخیزیم وبرای این هدف دریک سیر برنامه ای قوی در میدان عمل وعلم حرکت کنیم، خداونداین توفیق رابه نسل ما وپیروان ما خواهد داد به امید پیروزی برمی خیزیم تاسرآمدباشیم.5-8-86
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط عبدالله
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط عبدالله
|
بسم حکایت دل هست بانسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط عبدالله
|
فاطمه و ابوالفضل محبوب ترین اسم ها در میان ایرانیانسازمان ثبت احوال ایران اعلام کرده که فاطمه و ابوالفضل در صدر فهرست نام هایی قرار دارند که خانواده های ایرانی برای فرزندان خود انتخاب می کنند. ابراهیم رشیدی مدیر کل دفتر آمار جمعیتی سازمان ثبت احوال به خبرگزاری دولتی ایران- ایرنا گفته است که به ترتیب اسامی فاطمه، زهرا، زینب، هستی و مبینا پنج نام برتری است که خانواده های ایرانی در سال گذشته برای فرزندان دختر انتخاب کرده اند. بنا به گفته آقای رشیدی، در بین اسامی پسران نیز به ترتیب ابوالفضل، امیر حسین، علی، امیر مهدی و مهدی بیشترین فراوانی را دارد و بیشتر خانواده های ایرانی از این پنج اسم برای فرزندان پسر استفاده کرده اند. این سومین سالی است که ابوالفضل و فاطمه در صدر فهرست نام هایی قرار می گیرد که خانواده ها برای نامگذاری فرزندان خود از آن استفاده می کنند. ://www.bbc.co.uk/go/wsy/pub/email/ft/-/persian/iran/2009/10/091004_ka_iran_mames.shtml
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط عبدالله
|
|
http://www.aviny.com/Multimedia/Aviny/speaker.gif3
چراگرفته دلت
-چقدرتنهایی
خیال می کنم دچارآن رنگ پنهان رنگ ها هستی
دچاریعنی عاشق
وفکرکن چه تنهاست
اگرماهی کوچک
دچارآبی دریای بیکران باشد
چه فکرنازک غمناکی
دچاربایدبود.
تقدیم به آنان که مراعاشق آفریده اند.
|